| X Close | ||
- بارانِ رحمت از دولتی ِ سر قبلهی عالَم است، سیل و زلزله از معصیّتِ مردم؛

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از اين که با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير میشود
آی
ای دريغ و حسرت هميشگی
ناگهان
چقدر زود دير میشود.....
من به سخنانی که مرد کوچک زد افتخار می کنم زیرا سعی داشت چهره من را به عنوان یک ایرانی از یک تروریست ردا پوش در نظر آنان تغییر داده و آنچه را که واقعا هستم بیان کند و امیدوارم توانسته باشد این کار را انجام دهد . کار مرد کوچک آنقدر زیرکانه و شجاعانه بود که رقبای داخلی اش بر خلاف همیشه او را تحسین کردند و به حمایت از او پرداختند. من این عمل مرد کوچک را بر خلاف همیشه می ستایم و به ان افتخار می کنم : بگذار به ایده آل ایسم محکوم شوم.
آیا تلفن همراه می تواند فاصله و فضای ایجاد شده بین دلهای انسان امروز را پر کند؟ حتما تیزر تبلیغاتی که از شروع ماه رمضان برای تبلیغ پیام کوتاه پخش می شود دیده اید؟ وقتی فضایی را که این تیزر تبلیغاتی در آن ساخته شده را با دقت بررسی می کنیم متوجه می شویم که آسایشگاه سالمندان است.
اما یک فرق اساسی با دیگر آسایشگاه های سالمندان دارد و آن این است ،محیطی که افراد سالمند در آن نگهداری می شوند یک محیط دلچسب ،فرحبخش ودوست داشتنی است که هر فرد مسنی آرزوی آن را دارد. علاوه بر این پرسنل آن نیز خانمهای زیبا و گشاده رویی هستند، که با آنها همانند پدران و مادران خویش رفتار می کنند آیا در واقیعت هم این چنین است؟
سالمندانی که ساکن این آسایشگاه هستند همگی سالم هستند، یعنی توانایی انجام کارهای روزانه خود را دارند و تنها مشکل آنها دوری از خانواده و حس نوستالژیایی آنهاست ، که آن هم درمان دارد،چاره کا ر فقط و فقط فرستادن یک پیامک؟؟(sms) ناقابل است که امکان دیدار با اعضای مهربان و دلتنگ؟؟؟ خانواده را در آخر هفته فراهم می کند.(در اینجا از همراه اول به پاس این خدمت تشکر می کنیم، ممنون همراه اول و آخر).
از این قبیل سنت شکنی ها در رسانه ها فروان دیده می شود و پیشروی آن صدا و سیماست :مرد مشغول خانه داری است در حالی که زن به فکر در آمد و پس انداز است و یا حتی در بعضی تبلیغها پدر از خانواده حذف می شود(من و مامان و...). من سعی نمی کنم و نمی خواهم از سنت دفاع کنم اما این سوال در ذهن من نقش بسته، آیا رفتارهای گذشته گان از جمله احترام به بزرگتر خانواده و تکریم وی اینقدر سخت و مشکل است که سعی در کمرنگ کردن اینگونه رفتارها و حتی تبدیل به هنجار کردن این بی احترامی ها و عادی جلوه دادن آنها داریم؟؟؟از این نوع رفتارها می توان دهها مثال در رسانه تصویری نام برد،حتما سریال میوه ممنوعه را دیده اید؟
راستی تا به حال آسایشگاه کهریزک رفته اید؟؟؟

تا به حال دیده اید یا شنیده اید که کسی از روی شناخت و آگاهی و در کمال هوشیاری ذهنی کاری احمقانه انجام دهد؟؟اگر کسی با شرایطی که گفته شد دست به کاری احمقانه بزند ما در مورد او چه فکری خواهیم کرد؟در زمانه ما کم نیستند کسانی که دست به این قبیل کارهای احمقانه می زنند (کارهای احمقانه ی همراه با آگاهی !!!) و کم نیستند افرادی که به تصدیق یا حتی پیروی از آنها می پردازند .
با توسعه علم وهچنین پیشرفت جوامع هنوز هم نمی توان جلوی این افراد را گرفت حتی اکثر این کارها نه تنها توسط یک فرد بلکه توسط توده کثیری ازانسان ها صورت می گیرد .حتمأ شنیدیم که اگر چهارپائی داخل چاله ای بیافتد برای دومین بار اشتباه قبلی خود را تکرار نمی کند.با اینکه حیوان فاقد عقل و شعوراست کاری را که برای اولین بارِ انجام داده و از آن صدمه دیده برای بار دوم تکرار نمی کند چه برسد به انجام مکرر آن اما در زمان ما کم نیستند افرادی که کارهای احمقانه انجام می دهندو به آن افتخار می کنند و حتی توجیهات به ظاهر عقلی برای آن می آورند حکومت ها نیز از این دسته جدا نیستند.
حتما داستان مردم شهر شیلدا را شنیدید این داستان نوشته اریش کستنر که روایتی از داستان اصلی آن نوشته شده در قرن 16 است بد نیست این داستان را یک بار دیگر مرور کنیم : مردم شهر شیلدا بسیار با هوش ، شجاع وآگاه بودند. ازتمام شهرهای آلمان برای گرفتن کمک و مشورت به پیش شیلدائیان می رفتند .حتی پادشاهان وکیلان و وزیران خود را از میان شیلدائیان انتخاب می کردند.زندگی به همین منوال پیش می رفت تا اینکه دیگر مردی در شهر نماند و زن ها به تنهایی از عهده امور شهر بر نمی آمدند.مردم برای رهایی از این مخمصه تصمیم گرفتند که دیگر دانا نباشند در واقع خود را احمق جلوه دهند تا دیگر کسی برای کمک ومشورت به آنها مراجعه نکند.
وقتی این تصمیم به گوش معلم شهر رسید ، با مردم و تصمیمی که گرفته بودند به مخالفت پرداخت .او می گفت اگر این کار را انجام دهید ، بعد از مدتی خودتان نیز احمق خواهید شد .مردم با شنیدن این حرف به او خندیدند معلم گفت دید یدحماقتان از همین الان شروع شد.این تظاهر به حماقت آنقدر قوی شد که تبدیل به حماق تواقعی شد و جزئی از زندگی آنها . معمارشهر وقتی مشغول ساختن ساختمان شهرداری شد ،فراموش کرد که ساختمان به پنجره نیاز دارد. بعد از پایان ساختمان متوجه شدند که داخل ساختمان تاریک است اهالی برای حل این مشکل تصمیم گرفتند که نور را سطل سطل داخل ساختمان بریزند...
وقتی دیدند علفی بالای ساختمانی سبز شده ، تصمیم گرفتند تا گاوی را با طناب به بالای دیوار بکشند تا علف را بخورد.طنابی را به گردن گاو بستند و با تلاش بسیار زیاد گاو را به علف رساندند اما وقتی گاو به علف رسید بخاطر طناب دور گردنش ، خفه شده بود...
درسالهای کمبود نمک تصمیم به زراعت نمک گرفتند تا در بهار نمک درو کنند ، تنها ناقوس کلیسای شهر را به داخل دریا انداختند تا از دست غارتگران در امان باشد...
بالاخره هم یکروز رهگذری با گربه ای به شهر آمد.مردم که تا به حال گربه ندیده بودند ، وقتی فهمیدند گربه موش را فراری می دهد آن هم در شهری که موش فراوان بود ، گربه را به قیمت گزافی از صاحبش خریدند .صاحب گربه از ترس اینکه مردم پی ببرند چه کلاهی سرشان رفته است ، تصمیم گرفت هر چه سریعتر از شهر خارج شود.وقتی داشت از شهر می رفت مردم از او پرسیدند: این گربه چه می خورد؟ اوگفت:هر چه باقی بماند را می خورد. مردم از این حرف وحشت کردند ،آنقدر احمق شده بودند که فکر می کردند بعد از تمام شدن موشها گربه آنها را می خورد.
آنها تصمیم گرفتند گربه را از بین ببرند ولی گربه از دست آنها فرار می کرد.مردم هر ساختمانی را که گربه می رفت آتش می زدند ،که بتوانند گربه را بگیرند ،تا اینکه گربه فرار کرد و تمام شهر در آتش سوخت و از بین رفت .با اینکه شهر شیلدا ازبین رفت ولی مردمش در میان ما باقی ماندندو هنوز هم از اعمال این قبیل افراد رنج می بریم.اما با یک نشانی میتوان احمق ها را تشخیص داد:از آنچه که دارند به نـدرت راضی اند ،اما از خودشان همواره رضایت دارند.پس خوب توجه کنید به دیگران و دیگر به چه کسی؟ طبعا به خودتان.
به نام خدا
هر وقت کتاب «یک مرد» نوشته اوریانا فلاچی را ورق می زنم .انگاری که یک بختک سیاه به سمت من هجوم می آورد . دستهای سردش را روی شقیقه هایم می گذارد و با تمام قدرتش فشار می دهد، انگاری که می خواهد به زور چیزی را در ذهنم فرو کند، چیزی که تحملش برایم سخت است چه برسد به باور و ایمان آوردن به آن
وقتی به یاد آن می افتم دیگر هیچ کتاب، هیچ واژه و هیچ حرفی دیگر برایم مفهوم ندارد .فقط وفقط به این فکر می کنم که چرا یک مرد همیشه تنهاست؟؟؟
هر چقدر در تاریخ مرور می کنم و به عقب می روم به این مطلب پی می برم که هر کار بزرگی که انجام شده یک مرد به تنهایی آن کار را انجام داده حتی یک نفر هم به او کمک نکرده اما او نا امید نشده شاید هم یاس به او حمله کرده باشد اما من این را باور دارم که او به چیزی جز رسیدن به هدف فکر نمی کرده و به راحتی با یاس می جنگیده. وقتهای تنهایی هم به گوشه ی خلوتش می رفته و دور از چشم آغایان به ظاهر آ قا اشک می ریخته.
این اولین یادداشت من برای این وبلاگه، همین روزها سالروزی آزادی مردی از این دنیاست «یک مرد» که گوشه تنهایی اش چاه آب وسط نخلستان بوده. مردی که اهل این عالم نبود مردی که وجودش را در حالی دست بسته بود میان میخ در و دیوار دید وجودی که یادگاری از بزرگش بود.
سالروز یک مرد نزدیک است....