kaghazekahi

ساعت بی عقربه همچنان می شمارد عبور سوزان خاطره ها را
Bookmark || || RSS
اساس کشی

ما رفتیم یعنی  انداختنمون بیرون  کاغذامون را با کاغز ساندویچی یکی کردن
ما رفتیم  یعنی انداختنمون بیرون خودمون که به این سادگی ها نمیریم
یه سر منزل جدید بزنید:
http://kaghazekahi.blogfa.com/

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر


-         بارانِ رحمت از دولتی ِ سر قبله‌ی عالَم است، سیل و زلزله از معصیّتِ مردم؛
میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی؛
سربُریدن، شده ار ختنه سهل‌تر؛
ریختِ مردم از آدمی‌زاد برگشته؛
سالَک بر پیشانی ِ همه مُهر نکبت زده...

چشم‌ها خُمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک؛

اون چارتا آب‌انبار عهدِ شاه‌عباس هم آبش کِرم‌گذاشته...
...
چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسِلسله‌ی اخته؟
خَلق ِ خدا به چه روزی افتاده‌اند از تدبیر ما...
دلال؛
فاحشه؛
لوتی؛
لَلِه؛
قاپ‌باز؛
کف‌زن؛
رمّال؛
معرکه‌گیر؛

گدایی که خودش شُغلی‌ست.


حاجی واشنگتن  علي حاتمي  1361         به نقل از وبلاگ لانگ شات

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

تنهايي

وقتي به كل مطلبهاي تو وبلاگ نگاه كردم سر جمع ۱۳ تا بيشتر نيود مطلبايي كه از روي عصبانيت، ناراحتي يا خستگي بود. اما هيچ كدوم دل نوشته  نبود ، اگر حرفي بود از دل ديگران بود .حالا بلكل دور اين حرفا رو خط بكشيد ،كه چي بود و چي شد و چي مي شه و چه بايد مي شد، هميني كه هست، هست .
بحثي كه مي خواستم مطرح كنم درباره كانت يا نظر دادن در وبلاگ ها بود . اين نظرات در وبلاگ هاي مختلف عنوان هاي مختلفي دارند به قول بعضي ها دسته گلن ، به قول بعضي هاي ديگه نظرات يا به قول بعضي هاي ديگه فلانچه.مهم نيست عنوان چيه مهم ارزشه مطالبه.
وقتي به وبلاگاي مختلف سر ميزنم فارغ از اينكه موضوع اون وبلاگ چيه ، همه اونها يك قسمت مشترك چه از لحاظ ظاهر و چه از لحاظ محتوا دارن و اون هم قسمتي كه براي متن نوشته شده دسته گل يا همون نظر مي ذ ارن.
 نقطه مشترك تو تمام وبلاگ ها  اينه كه اكثر يا تمام كامنتهاي گذاشته شده ربطي به مطلب ندارن .موضوع بيشترشون درخواست براي تبادل لينكه كه آمار بازديد از وبلاگ بره بالا و تبليغات بيشتري بگيرنو ... الي آخر كه خودتون بيشتر و بهتر مي دونيد نا سلامتي اين كاره ايد..... يا اگر موضوع تبادل لينك هم  نباشه باز  كامنت ربطي به مطلب نداره و كل كامنتها رو مي شه تو يه كلمه احوال پرسي دخترانه خلاصه كرد به نظر شما چرا اينجوريه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 به وبلاگ خودم افتخار مي كنم با اينكه بازديد كننده كم داره ولي از تبادل لينك و احوال پرسي دخترانه توش خبري نيست در كل سعي مي كنم هر چي كامنت بي ربطه حذف كنم يا اگه امكا نش هست ويرايشش كنم .
كامنت گذاري يا نظر دادن و تعبيه قسمت خاصي براي اين كار توي يك وبلاگ ، براي برقراري رابطه دوستانه و گل گفتن و گل شنيدن نيست اين قسمت درست شده كه نقد ها مطرح بشن نقد هايي كه درست و دقيق بر متن وارد شدن.
 مطلبي ممكنه كه خيلي نظر ذيل اون عنوان بشه ولي دليل بر خوب بودن متن نيست .اينو  براي اونايي مي گم كه فكر مي كنن با بالا رفتن تعداد نظرات  با همكاري دوستان نزديكشون به ارزش مطلبشون افزوده مي شه در حالي كه اينطوري نيست. اگر به جاي حال و احوال و خوش و بش كردن مطلبي را در نقد يا تاييد مطلب نوشته شده در قسمت نظرات بگذاريم ، حداقل كاري كه كرديم اينه كه نه تنها نويسنده رو تشويق كرديم كه بيشتر و بهتر و دقيق تر بنويسه بلكه باعث شديم وقتمون هم بيهوده تلف نشه .
از اين به بعد سعي دارم يك سري تغييرات رو تو وبلاگ ايجاد كنم .اميد وارم هم براي من و هم براي شما مفيد باشه.

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 5 نظر | ارسال نظر



لا مصب دل نيست زن هر جايي است
هر جا كه مي رود مي ماند
حتي براي يك نگاه


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر



مسخره کردی نادانیم را

اما چه بد شد

وقتی فهمیدم تو هم نمیدانی


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر



تو نمیدونی قلب من مریضه هی با ناوک مژگان تیر میندازی؟؟؟؟؟

لا مصب تیراتم تموم نمی شه ما خلاص شیم

 یه کم مراعات این قلب مریض ما رو هم بکن !!!!


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر



می روم به جایی که من نباشم

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر

خودمانی

هر شب كه سر به بستر تنهايي خود مي نهم
چشمهايم را مي بندم و تو را در آغوش مي گيرم، با تمام حرارتم يخ مي زنم، مثل بره اي رام مبهوت چشمانت مي شوم
 با گيسويت براي لحظه هاي عريانيم پوششي مي سازم كه ش ا ي د بپوشاند گوشه اي از تنهاييم را...
هرم آتش درونت مي سوزاند قلبم را
 
تنفري دارم از خودم كه چرا هر لحظه بيشتر پا گيرت مي شوم .
كاش رهايم كني ،كاش ببري از من و اما مي دانم كه تو هم مثل من ناتواني …

……
چشمانم را كه باز مي كنم مي فهمم كه باز خيال بي پرواي من پرواز كرده رفته به نا كجا آباد، دلم بازگشتي نيست عادت دارم وقتي كه مي خوابم بالشت را رو سرم مي گذارم تا تسكين دهد چشمه ي اشكهايم راآخر خيالت هر شب مثل پياز مادر مي سوزاند دلم را باز بالشتم خيس شد از ياد تو اي دل…

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر

دخترک

.دخـترک کبـــــــــــــــریت فروش..چــــــــــــــــــــــــــــــــهار راه...دخــــــترک سیــــــــگار فروش....بی پــــــولی گوشه ی خیابان.....دخترک تـــــــــــــــــن فروش......هر شب ٬جیب پر پول ٬هر جا

 


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر

كاش

كاش درياي دل تو

مثل اشكهاي من شور نبود

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر




دوست داشتم بیشتر بشناسمت اما فقط اسمتو میشناختم با شعرایی که باهاش بزرگ شدم اونم کجا تو جایی که رو ذهن آدم دو تا تخته ضربدری میزنن که مبادا چیزه جدیدی وارد بشه یا اینکه توهماتی که قبلا وارد شده فرار کنه آره باهات تو کتابای درسی آشنا شدم .
از خودم بدم اومد میدونی چرا ؟چون عین آقا بزرگا همه رو ملامت می کردم که بابا تا طرف زنده اس برو سراغش
اما


آی
ای دریغ......

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می‌کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی

پيش از اين که با خبر شوی

لحظه عزيمت تو ناگزير می‌شود

آی

ای دريغ و حسرت هميشگی

ناگهان

چقدر زود دير می‌شود.....




?امير.ميرزا خانی | پیوند | 3 نظر | ارسال نظر


در ابتدا موضع  خویش را مشخص می کنم که سو برداشتی صورت نگیرد، من نه نماینده چپ هستم و نه نماینده راست، نه برای کسی سینه سپر می کنم  نه با کسی به مخالفت می پردازم  من فقط وفقط نماینده افکار خویش هستم و سعی می کنم از آنها دفاع کنم  و تا زمانی که خلاف آنها بر من ثابت نشده است به آنها پایبندم :عده ای اظهار شرمساری کردند و عده ای افتخار که می بینید از ماست از جناح ماست اما فراموش کردند که او از آن ایران است، حتی فرا تر از این رفتند و آن را همچون مدالی بر سینه هایشان زدند .حرفهای مرد کوچک را می گویم ، حرفهایی که شاید گوشه دلهایمان زنگار بسته بود و از گفتن آنها واهمه داشتیم . وهم آنکه با بیان کردن آنها نکند هدف که پیکان واقع گرایان قرار بگیریم که آقا جان یا برادر من در نظام بین الملل خریدار ندارد، نگویید که مضکه می شویم ،اما به هر حال مرد کوچک بعد از چند سال تلاش توانست جایی سخن بگوید که برای غاصبان سینا و همراهانشان نا خوشایند بود.می گویند در روابط بین الملل جایی برای اخلاقیات نیست و فقط منافع مطرح است من نیز این را قبول دارم اما آن تیربون با میکروفن هشتی اش  محل رقابت بین المللی نبود، بلکه جایگاهی بود برای ارتباط با افکار عا می افکاری که هر لحظه قربانی یک بازی اند .من به سخنانی که مرد کوچک زد افتخار می کنم  زیرا سعی داشت چهره  من را به عنوان یک ایرانی از یک تروریست ردا پوش در نظر آنان تغییر داده و آنچه را که واقعا هستم بیان کند و امیدوارم توانسته باشد این کار را انجام دهد . کار مرد کوچک آنقدر زیرکانه و شجاعانه بود که رقبای داخلی اش بر خلاف همیشه او را تحسین کردند و به حمایت از او پرداختند. من این عمل مرد کوچک را بر خلاف همیشه می ستایم و به ان افتخار می کنم : بگذار به ایده آل ایسم محکوم شوم.

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 2 نظر | ارسال نظر


آیا تلفن همراه می تواند فاصله و فضای ایجاد شده بین دلهای انسان امروز را پر کند؟ حتما تیزر تبلیغاتی که از شروع ماه رمضان برای تبلیغ پیام کوتاه پخش می شود دیده اید؟ وقتی فضایی را که این تیزر تبلیغاتی در آن ساخته شده را با دقت بررسی می کنیم متوجه می شویم که آسایشگاه سالمندان است.

اما یک فرق اساسی با دیگر آسایشگاه های سالمندان دارد و آن این است ،محیطی که افراد سالمند در آن نگهداری می شوند یک محیط دلچسب ،فرحبخش ودوست داشتنی است که هر فرد مسنی آرزوی آن را دارد. علاوه بر این پرسنل آن نیز خانمهای زیبا و گشاده رویی هستند، که با آنها همانند پدران و مادران خویش رفتار می کنند آیا در واقیعت هم این چنین است؟

 سالمندانی که ساکن این آسایشگاه هستند همگی سالم هستند، یعنی توانایی انجام کارهای روزانه خود را دارند و تنها مشکل آنها دوری از خانواده و حس نوستالژیایی آنهاست ، که آن هم درمان دارد،چاره کا ر فقط و فقط فرستادن یک پیامک؟؟(sms) ناقابل است که امکان دیدار با اعضای مهربان و دلتنگ؟؟؟ خانواده را در آخر هفته فراهم می کند.(در اینجا از همراه اول به پاس این خدمت تشکر می کنیم، ممنون همراه اول و آخر).

 از این قبیل سنت شکنی ها در رسانه ها فروان دیده می شود و پیشروی آن صدا و سیماست :مرد مشغول خانه داری است در حالی که زن به فکر در آمد و پس انداز است و یا حتی در بعضی تبلیغها پدر از خانواده حذف می شود(من و مامان و...). من سعی نمی کنم و نمی خواهم از سنت  دفاع کنم اما این سوال در ذهن من نقش بسته، آیا رفتارهای گذشته گان از جمله احترام به بزرگتر خانواده و تکریم وی اینقدر سخت و مشکل است که سعی در کمرنگ کردن اینگونه رفتارها و حتی تبدیل به هنجار کردن این بی احترامی ها و عادی جلوه دادن آنها داریم؟؟؟از این نوع رفتارها می توان دهها مثال در رسانه تصویری نام برد،حتما سریال میوه ممنوعه را دیده اید؟

راستی تا به حال آسایشگاه کهریزک رفته اید؟؟؟

 

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر



می خواهم دعا بخوانم

با همان قدرتی که می خواهم کفر بگویم !


می خواهم مجازت کنم

با همان قدرتی که می خواهم ببخشم !


می خواهم هدیه کنم

با همان قدرتی که از آغاز با من بود !

می خواهم پیروز شوم

آخر نمی توانم پیروزی آنان را بر خود ببینم !







آلساندرو پاناگولیس

?امير.ميرزا خانی | پیوند | 0 نظر | ارسال نظر


    تا به حال دیده اید یا شنیده اید که کسی از روی شناخت و آگاهی و در کمال هوشیاری ذهنی کاری احمقانه انجام دهد؟؟اگر کسی با شرایطی که گفته شد دست به کاری احمقانه بزند ما در مورد او چه فکری خواهیم کرد؟در زمانه ما کم نیستند کسانی که دست به این قبیل کارهای احمقانه می زنند (کارهای احمقانه ی همراه با  آگاهی !!!) و کم نیستند افرادی که به تصدیق یا حتی پیروی از آنها می پردازند .

    با توسعه علم وهچنین پیشرفت جوامع هنوز هم نمی توان جلوی این افراد را گرفت حتی اکثر این کارها نه تنها توسط یک فرد بلکه توسط توده کثیری ازانسان ها صورت می گیرد .حتمأ شنیدیم که اگر چهارپائی داخل چاله ای بیافتد برای دومین بار اشتباه قبلی خود را تکرار نمی کند.با اینکه حیوان فاقد عقل و شعوراست کاری را که برای اولین بارِ انجام داده و از آن صدمه دیده برای بار دوم تکرار نمی کند چه برسد به انجام مکرر آن اما در زمان ما کم نیستند افرادی که کارهای احمقانه انجام می دهندو به آن افتخار می کنند و حتی توجیهات به ظاهر عقلی برای آن می آورند حکومت ها نیز از این دسته جدا نیستند. حتما داستان مردم شهر شیلدا را شنیدید این داستان نوشته اریش کستنر  که روایتی از داستان اصلی آن نوشته شده در قرن 16 است بد نیست این داستان را یک بار دیگر مرور کنیم : 

  مردم شهر شیلدا بسیار با هوش ، شجاع  وآگاه بودند. ازتمام شهرهای آلمان برای گرفتن کمک و مشورت  به پیش شیلدائیان می رفتند .حتی پادشاهان   وکیلان و وزیران خود را از میان شیلدائیان انتخاب می کردند.زندگی به همین منوال پیش می رفت تا اینکه دیگر مردی در شهر نماند و زن ها به تنهایی از عهده امور شهر بر نمی آمدند.مردم برای رهایی از این مخمصه  تصمیم گرفتند که دیگر دانا نباشند در واقع خود را احمق جلوه دهند تا دیگر کسی برای کمک ومشورت به آنها مراجعه نکند.

وقتی این تصمیم به گوش معلم شهر رسید ، با مردم و تصمیمی که گرفته بودند به مخالفت پرداخت .او می گفت اگر این کار را انجام دهید ، بعد از مدتی خودتان نیز احمق خواهید شد .مردم با شنیدن این حرف به او خندیدند معلم گفت دید یدحماقتان از همین الان شروع شد.این تظاهر به حماقت آنقدر قوی شد که تبدیل به حماق تواقعی شد و جزئی از زندگی آنها . معمارشهر وقتی مشغول ساختن ساختمان شهرداری شد ،فراموش کرد که ساختمان به پنجره نیاز دارد. بعد از پایان ساختمان متوجه شدند که داخل ساختمان تاریک است اهالی برای حل این مشکل تصمیم گرفتند که نور را سطل سطل داخل ساختمان بریزند...

  وقتی دیدند علفی بالای ساختمانی سبز شده  ، تصمیم گرفتند تا گاوی را با طناب به بالای دیوار بکشند تا علف را بخورد.طنابی را به گردن گاو بستند و با تلاش بسیار زیاد گاو را به علف رساندند اما وقتی گاو به علف رسید بخاطر طناب دور گردنش ، خفه شده بود...

درسالهای کمبود نمک تصمیم به زراعت نمک گرفتند تا در بهار نمک درو کنند ، تنها ناقوس کلیسای شهر را به داخل دریا انداختند تا از دست غارتگران در امان باشد... 

بالاخره هم یکروز رهگذری با گربه ای به شهر آمد.مردم که تا به حال گربه ندیده بودند ، وقتی فهمیدند گربه موش را فراری می دهد آن هم در شهری که موش فراوان بود ، گربه را به قیمت گزافی از صاحبش خریدند .صاحب گربه از ترس اینکه مردم پی ببرند چه کلاهی سرشان رفته است ، تصمیم گرفت هر چه سریعتر از شهر خارج شود.وقتی داشت از شهر می رفت مردم از او پرسیدند:  این گربه چه می خورد؟ اوگفت:هر چه باقی بماند را می خورد.  مردم از این حرف وحشت کردند ،آنقدر احمق شده بودند که فکر می کردند بعد از تمام شدن موشها گربه آنها را می خورد.

 آنها تصمیم گرفتند گربه را از بین ببرند ولی گربه از دست آنها فرار می کرد.مردم هر ساختمانی را که گربه می رفت آتش می زدند ،که بتوانند گربه را بگیرند ،تا اینکه گربه فرار کرد و تمام شهر در آتش سوخت و از بین رفت .با اینکه شهر شیلدا ازبین رفت  ولی مردمش در میان ما باقی ماندندو هنوز هم از اعمال این قبیل افراد رنج می بریم.اما با یک نشانی میتوان احمق ها را تشخیص داد:از آنچه که دارند به نـدرت راضی اند ،اما از خودشان همواره رضایت دارند.پس خوب توجه کنید به دیگران و دیگر به چه کسی؟ طبعا به خودتان.       

 


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر

یک مرد

به نام خدا

هر وقت کتاب «یک مرد» نوشته اوریانا فلاچی را ورق می زنم .انگاری که یک بختک سیاه به سمت من هجوم می آورد . دستهای سردش را روی شقیقه هایم می گذارد و با تمام قدرتش فشار می دهد، انگاری که می خواهد به زور چیزی را در ذهنم فرو کند، چیزی که تحملش برایم سخت است چه برسد به باور و ایمان آوردن به آن

وقتی به یاد آن می افتم دیگر هیچ کتاب، هیچ واژه و هیچ حرفی دیگر برایم مفهوم ندارد .فقط وفقط به این فکر می کنم که چرا یک مرد همیشه تنهاست؟؟؟

هر چقدر در تاریخ مرور می کنم و به عقب می روم به این مطلب پی می برم که هر کار بزرگی که انجام شده یک مرد به تنهایی آن کار را انجام داده حتی یک نفر هم به او کمک نکرده اما او نا امید نشده شاید هم یاس به او حمله کرده باشد اما من این را باور دارم که او به چیزی جز رسیدن به هدف فکر نمی کرده و به راحتی با یاس می جنگیده. وقتهای تنهایی هم به گوشه ی خلوتش می رفته و دور از چشم آغایان به ظاهر آ قا اشک می ریخته.

این اولین یادداشت من برای این وبلاگه، همین روزها سالروزی آزادی مردی از این دنیاست «یک مرد» که گوشه تنهایی اش چاه آب وسط نخلستان بوده. مردی که اهل این عالم نبود مردی که وجودش را در حالی دست بسته بود میان میخ در و دیوار دید وجودی که یادگاری از بزرگش بود.

سالروز یک مرد نزدیک است....


?امير.ميرزا خانی | پیوند | 1 نظر | ارسال نظر